حكيم ابوالقاسم فردوسى
182
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
وقتى اسب هر دو نفس تازه كردند ، و رمق يافتند دو جنگ جو به زه بر نهادند هر دو كمان * جوانه همان سالخورده همان چون در اين پيكار نيز يكى بر ديگرى پيروز نشد دوال كمر يكديگر را گرفتند . تهمتن كه به زور چنگ پاره كوهى را از زمين برمىگرفت كمربند سهراب را گرفت و كوشيد كه وى را از بالاى زين در ربايد ، اما دستش از كار ماند ، و سهراب از زين نجنبيد ، و رستم دست از كمربند او برداشت . دگر باره سهراب با گرز چنان بر هماورد كوبيد كه كتف تهمتن به درد آمد بخنديد سهراب و گفت اى سوار * به زخم دليران نه اى پايدار به زير اندرت رخش گويى خر است * دو دست سوار از همه بدتر است رستم گفت اكنون روز به پايان آمده و شب فرا رسيده است . چون روز دگر خورشيد سر بر زند ، در اين دشت جنگ را آغاز مىكنيم تا آن كه در آختن تيغ چابكتر و دليرتر باشد پيروزمند گردد و آن دگر كشته شود . باز گشتن رستم و سهراب به لشگرگاه آن گاه دو جنگ جو به لشكرگاه خود بازگشتند . سهراب به هومان گفت : فردا روزى بزرگ است ، از آن كه سرنوشت جنگ پديد مىآيد ، بنا بر اين دم غنيمت است ، بايد امشب را به شادى و ميخوارگى بسپاريم . از سوى ديگر چون كاووس رستم را ديد او را در كنار خويش نشاند . تهمتن از دليرى و زور بازوى سهراب و اندام و بالاى او سخنها راند و گفت : به بالا ستاره بسايد همى * تنش را زمين بر نتابد همى دو بازو و رانش چو ران هيون * همانا كه دارد ستبرى فزون به تيغ و به تير و به گرز و كمند * ز هر گونهاى آزموديم چند من پيش از اين گردان بسيار را به يك نيرو آسان از زبر زين در ربودهام و بر زمين افگندهام ، اما چون دوال كمربند او را گرفتم چندان